خونه هم خبری نبود. با مامان یه ذره غیبت کردم سبک شدم. با بابا بحثم شد. ناراحتش کردم. واسه اولین بار تو عمرم بهم گفت اینقدر حرص نخور پسر! موهات همش ریخته و سفید شده. مامان هم که داره نخ میده که داماد شو! فعلا همه درگیره داداش کوچیکن که میخواد بره سربازی. مثل اینکه تا شنبه هستن مشهد. اخر هفته ی این هفته مالیده مثل اینکه.
این دختره هم که دیشب دیدمش داره ناز و کرشمه میاد. حوصلشو ندارم. آمارمم خراب میشه باید دکش کنم.
امروز خیلی بهش فکر کردم. خیلی! دلم یه ذره شده براش!
برچسب:
نویسنده: سارا جعفری